تبليغاتX
cerebral palsy
cerebral palsy
گولزنا

سلام دوستان...همیشه نیتم این بود که در این وبلاگ فقط شعرهام را بنویسم...نشد.....در پست قبل کامنت به روز شدنم  را نه برای دوستان همیشگی که اینبار برای کسانی گذاشتم که نه مرا میشناختند نه شعر متفاوت امروز را ونه.... نتیجه را میتوانید در کامنت های پست قبل ببینید...گاه خندیدم  و گاه غصه دار شدم....... اما بخوانید

 

   ((نگاهی منی به جریانی مایی )) را

 

در گیری های گاها الکی نویسندگان و به ظاهر منتقدان حول محور چیستی و چرایی تحولات غزل امروز، دلسردی غریبی در من ایجاد میکند برای نوشتن و نظر دادن در این مورد........و اگر این چند خط را مینویسم تنها به این دلیل است که هیچ دلیلی ندارد و این باور من است برای با دلیل نوشتن.... در همین ابتدا بنویسم که منظورم از غزل ، تعریف عتیق آن و روایت شمس قیس در المعجم فی معاییر الشعار العجم، و حتی  تعاریف دیگر از معرف های دیگرنیست .  چرا که برای من گاه شعر سپیدی که درونمایه ای تغزلی داشته باشد غزل، و غزلی که بنا به مولفه های شعر سپید نوشته شده باشد ، حتی اگر موزون ، شعری سپید است ( البته نداشتن وزن عروضی و خروج از ارکان را جزء مولفه های شعر سپید نمیدانم –، به این دلیل که نمیدانم )  و به شخصه سعی کرده ام که این دو را آنچنان در هم بتنم  که فاصله تعریفی بین این دو به حداقل برسد یا حذف شود( اگر نشده است آنقدر سعی میکنم تا خسته شوم ..شد شد،  نشد، نشد)﷼،، ورود مدرنیته القایی همزمان با گسترش رسانه ها و تاثیرات یکسویه فرهنگی ناشی از تعاملات برون مرزی و نهضت ترجمه که به اجبار همین تعاملات به سرعت رشد میکرد فضای ادبیات را به سمت یک دگرگونی اساسی سوق میداد و درونی نشدن اساسنامه های ادبی به دلیل ضعف و ناآگاهی مراقبان آن به این دگرگونی سرعت میبخشید . شعر آزاد بدون توجه به فضای ازادی بنیان گزارانش در دیگر منابع ایجاد جریان در این مملکت سنتی شروع به تنفس کرد  و ارواح عاصی سرکوب شده بعد از مشروطی ات (منظورم جریان های نطفه بسته در سبک مشروطی ات است )...زمانه را برای بروز عصیان ها و گریز گاه های  نیازموده مساعد دیده و شروع به بروز  و تجربه و تخلیه دیگر گونه های سیاق نوشتن کردند . گریز های پیش از نیما به دلیل نداشتن جرات و یا شاید مساعد نبودن شرایط ( و شاید هم نداشتن آگاهی و نتیجتا ارائه نکردن مانیفستی منظم ) به بلوغ نرسیدند و پامال کهنه اندیشی ها شدند . گرچه بعد ها به آنها توجه شد اما دیگر نیما با تمام یوشیجی اش آمده بود( ناکامان نظاره گری مدرنیته ادبی  شمس کسمایی ،جعفر خامنه ای، ابولقاسم لاهوتی و....... دیگرانی  که نه میشناسمشان نه شناختشان زیاد تاثیری بر آنچه خواهم گفت خواهد گذاشت ...اینها هم باشند به پای جرقه های خاموش پیش از زمان موعود هوشنگ ایرانی برای پست مدرنیست ها و عزیز همیشه مرحومم اورنگ خضرایی در چراغ به دستی پیروان رئالیسم جادویی و شعر گفتار های خوش اخلاق..........) و زمین چرخید و زمان گذشت و دیگرانی از تیر بلند گو ها بالا رفتند و دیگرانی بازیگر شدند و(دی.....) داور کنگره ها شدند و شعر شد آنچه امروز میبینید .......................................

 به هر حال عده ای نیز بودند که به  مولوی خوانی مشغول بودند و حافظ تراشی ، و با این همه تغییر، بلبلی رفته بود و گرامی آمده بود ، می ای رفته بود وشیشه های آبجو.... با مارک های خارجی سفره های کباب بره را در چایخانه های روشن با لامپ نئون تزئین میکردند... از برخورد دو قطار میگفتند روی خطوط موازی و عشقی که در کوپه آنسو نطفه میبست ، و اگر تفکر، آنگونه که قالب تغییر کرده بود همزمان و البته همراستا تغییر کرده بود اوضاع اینی نبود که حالاست. به هر حال باید اصول کلاسیک به هم  میریخت و آنچه دم دست تر بود از همه مولفه های سنت در شعر،(ٰ بیچاره ی  وزن) بود . آما آیا ممکن بود هنجار درونی شده را آنهم با پیشینه ای هزارو اندی ساله با دهه ای زمان و با تصور و نه تصویر هنجاری دیگر از عرصه بیرون کرد؟

﷼............رمل مثمن سالم و رجز مسدس مقبوض کم رنگ شدند و مضارع اخرب به دلیل  خویشاوندی نزدیکش با نثر گوی از دیگران گرفت و چند لختی ها نفس کشیدند، اوزان جدید روی کار آمدند و لغات نوزاد پا به ارکان عروضی گذاشتند اما ذهنیت خلاقه هنوز با نگاهی از سر ترس از- مبادای بازگشت - به فردا مینگریست........﷼ انقلاب ها پیش از آنکه فرهنگی باشند سیاسی اند و فرهنگ و ادبیات بر خواسته از این انقلاب ها متاثر از همان سیاست ها..فرهنگ راه خود را پیش نمیرفت چرا که سیاست نمیگذاشت (کما اینکه حال )....جنگ تلواسه دیگری بود و آینده متصور چون خواب دم صبح  چپ یا نامعلوم ......... تفنن از سر بیکاری  و کلیشه گریزی گاه جریان ساز ی میکرد اما چون فاقد اندیشه ای  محکم بود به بن بست میرسید...دهه شصت هم گذشت ( نمیخواهم منکر تاثیرات این تفنن ها باشم اما فی الواقع...............انقدر ها.....) ..﷼  چون همیشه زبان ابزار اندیشه بود  و واژه ابزار زبان و واژگان بی هیچ مصلحتی تغییر میکردند .  می امدندو میرفتند و نمیرفتند . در غزل از ابتدای دهه هفتاد تغییرات زبان  ( آنچه تحت عنوان زبان شعر میدانیم) به شکل جدی تری از دهه پیش ملموس شد چنانچه میتوان مختصات خاص زبانی ادبی و فکری برای غزل این دهه بر شمرد ( بگذاریدشان در کنار همین مختصات ها در دهه های قبل و بخوانید حدیث مفصل ) در دهه اول، مدرنیته در حدودی اگر چه ناچیز درونی شده بود و پیشینیان میتوانستند اندک تغییراتی را در  محتوا   ونوع نگاه تحمل کنند  و تنها دو یا سه سال گذشت که پژک صفری سپیدی را در قالب غزل نوشت اما با چینش خاص سپید و میرزایی ها روایت سپید را در ساختار عروضی غزل گنجاندند وگرد باد نواوری ها پا گرفت...گرد بادی که خیلی از جریان های معطل را ویران کرد و ضمینه را برای جولان دیگر جریان ها هموار کرد  (کاش این دو نام موجود را هم نبرده بودم ..بردم دیگر )............ دغدغه متفاوت نویسی دغدغه تمام آنکسانی شد که وزن در وجودشان درونی شده بود و زمزمه های اول هرمس در گوششان در وزن شکل میگرفت و استقبال مخاطب ونو آموزان از جنبش های دیگر اندیش به این دغدغه شدت میبخشید  ...دموکراسی نوشتار در فضا های مجازی  ایجاد شد و هنجار گریز ها و نو آور ها و سنت شکن ها و در کنار آنان شهرت طلب ها دست به کار شدند.. به دوشکل :با نام واقعی به دلیل تسلط و باورشان بر آنچه مینوشتند و با نام های مجازی  از ترس واماندن در چرا ها به دلیل  بی سوادیشان و با عقده شهرت ............دنیای مجازی مکانی شد برای بروزجریان های زایا و مسلسل و گاه من در آوردی های خر تو خر و بی اصول................... فلسفه و روانشناسی در هم آمیخته با سفسطه مخ زنی و از بر کردن فرهنگ اصطلا حات ادبی  به دلیل بی سوادی مخاطب عام..( میانگین مطاله کتاب را که همه میدانند ) ضمینه را برای  ابر نمایی سوفیست ها مساعد کرد و فیلوسوفوس ها چون گذشته شوکران در دست به دلیل فضای عالی تخریب و زیر آب زنی های ناجوانمردانه در دنیای مجازی به گوشه انزوا خزیدند ( جالب اینکه عده ای در وبلاگ ها برای خود فحش نوشتند عده ای صندوق صندوق نوشابه باز کردند و  عده ای دیگر به خوانواده هاشان پشت کردند و ساکن کافی نت هاشدند تا تشنگان بی سواد دیگر اندیشی و دیگر نویسی را با کامنت های  انچنانی متوجه خود کنند....... خود را حک کنند و با خود مصاحبه کنند و بعضا این خود آزاری ها را به گردن دوستان نامعلوم یا دشمنان معلوم بیندازند)

..غافل از اینکه آوازه ای که با تبلیغ باد بیاید و کیفی ات نداشته باشد  با نسیم آوازه دیگری بر باد خواهد رفت  در این میانه جریان هایی به راه افتادند که توانستند دیگرانی را نیز به سمت خود بکشانند  ( ببخشید که نام نمیبرم آنهایی که این جریان ها رادرک کرده اند و پیگیر بوده اند خودشان میفهمند  به هر حال من همیشه به همه این  حرکت ها احترام گذاشته ام چون به قول بارووون نویس فضای مجازی(( این جریان ها حتی اگر خود هنری نداشته اند پلی بوده اند برای گذر دیگرانی که خواهند آمد)) و تجربه هایی بوده اند که باید تجربه میشدند..... و گر نه در سیر حرکت به سمت تکامل یا  افول ، خلل ایجاد  میشد و شاید نمیشد.).جریان هایی که زاییده زمان بودند و نه زاییده زبان و تفکرشخصی خاص..... جریان هایی که  حتی بر خلاف ارائه کنندگان مانیفست های منظمش هیچ مختصات خاصی نداشتند و جز در مختصات فکری آن ، که نگاهی منتقدانه و عصیان گر  که بعضا تقلیدی از فریاد دیگران بود هیچ چارچوب تعریفی ای را بر نمیتابیدند..........،،.  شکل میگرفتند یا سعی داشتند که شکل بگیرند یا وانمود میکردند که شکل گرفته اند  یا خواهند گرفت ...﷼. عصیان منتج از سرکوب و خفقان دیگرگونه اندیشی   یقه ادبیات را جراند و فریاد های سردر گم  در سردر گمی غزل و در فضای سردرگم مدرنیته وارداتی معلق شدند..  دیگر اندیشان بنا بر درک سلیقه ایشان از مدرنیته و اصول بی اصولی آن  شروع به ارائه دریافت های خود از هستی  ،  زیست ،  هنر ،   ماوراء الطبیعه  ،  عشق  ، روابط اجتماعی و بین الملل، اقتصاد و سیاست کردند  و از تمامی زبان های آموخته  و نمادها و علائم نوشتاری و ظرفیت های ساختاری شعر سپید گرفته تا آرایه های ادبی رایج در سبک خراسانی ، از نگاه فیلسوفان یونانی گرفته تا فلسفه هگلی.. و از تمام انچه که درک کرده بودند یا فقط نامش را شنیده بودند برای القاء دریافت هایشان استفاده کردند .............و گاه دراین میانه کارهایی ارائه شدند که نیاز امروز مخاطبان ادبیات بودند و تعدادی مکمل نیاز هاشا ن... وتعدادی تنها نشانه هایی شدند برای  همراستایی گذر زمان و تحول زبان...........اما آنها که در رویای دیگر اندیشی به سر میبردند و خود را به آب نزده بودند   تنها غالب را شکستند بی این که دلیلی جز کم آوردن در وزن داشته باشند  و واژگان غریب را در وزن چپاندند بی این که بدانند چه معنایی میدهند و چه بردی دارند  و اصطلاحات فلسفی و روانشناسی و  سینمایی و ادبی را به خدمت ( نه به نکبت ) گرفتند و غزل متفاوت را به بیراهه کشیدند............ به هر حال  تا آنزمان که گستره آگاهی مخاطب عام به حدی نرسد که حس تحسینش در مقابل هر گونه قلمبه گویی و بیربط نویسی یکباره تحریک نشود عده ای بر باد سوارند و جولان میدهند و هنر واقعی مورد توجه قرار نخواهد گرفت و این بدبختی ادبیات این ملک است کاش زمان همزمان با افزایش آگاهی عمومی زودتر بگذرد تا هنر واقعی خود را بنمایاند.........به این امید

 

 

.....................................................................................................................

.................

و اما چند شعر تازه که با نقطه چین ها جداشان میکنم... تا با هم قاطی نشوند

 

...........................

 

تمام علاقه ام را به تو

توی فنجانی می ریزم و سر میکشم

تا عشق همانگونه که دوست دارد

ریشه کند

.....

من بادم

گاهی که گلها نیاز به آمیزش دارند

                    و بزها پازن های گله را گم میکنند

من تنهایم

و خدا

     تنهاست

با اینکه خدا نه همسری به اسم ملیح دارد و

                                          نه دختری به نام پریا

من دریاچه ام حتی همین روزها

                             که هیچ ابری نمی بارد

هیچ رودی جاری نمیشود و

و هیچ گیاهی به آمیزش فکر نمیکند

....

 من نه بادم و نه در یاچه

من

تنهایم

من همیشه

        تنها

            بوده ام

و نوار قلبم

هیچ حرف دیگری برای زدن ندارد

بگذار این سیگار را هم نیمه خاموش کنم

شاید برای آوردن کبریت

به خودت تکانی بدهی

.....

 من آتشم

          آتش خاموش

مرا بگیران و گلبرگ ها رابسوزان

مرا بگیران و رود ها را جاری کن

مرا بگیران و بگذار

تا اعدامی آخرین پکم را نفس بکشد

و سرجوخه فریاد بزند

آتش

من

آتشم

آتش

..........................

 

نقطه چین ها رادنبال کن تا به لانه کبوتر ها برسی

لانه ای که زیر الکیست که با بند به دست کودکی بسته شدست

         تا بیخبری ات را به سمت خویش بکشد

کودکی که نامش  را اگر بپرسی؟ میگوید....... زندگی

خسته ام خسته از آمدن ها و رفتن ها

خسته از رفتن ها و برگشتن ها

...........

بگذار مسیر را مستقیم برویم

حتی اگر مسیر نقطه چین  به زندان ختم شود

چه قدر چپ غلط زدن به این شاخه و آن شاخه

                                            و در هم تنیدن نیلوفرانه

من تو را ترکه انار میخواهم

تو مرا کلافی که با تو در هم بپیچد

................

.........مرا تکرار نکن در من مرا تکرار نکن

 

(این نصیحتی بود که هزار و هفت سال پیش به من کردن و من گوش نکردم)

 

این دانه های گندم هزار و هفت سال دیگر به من میرساندت

به من که دوست پسر دختری ام که هیچ شباهتی به تو ندارد

                             وتنها نصیحت کودکی هزار و هفت ساله را گوش کرده است

کودکی که اگر نامش را بپرسی

                        میگوید................. مرگ

تو آزادی که به انسان ها فکر کنی

به تعفن برخواسته از الت های تناسلیشان

و از این که من نمیتوانم بسکسمت برنجی

همه چیز به جای اولش باز میگردد

اگر چون دو مار در هم بپیچیم و شهوت تنها آرمانمان باشد

والی من مترسکی ام برای روز های کلاغیت

 که با من از نبود ذرت حرف بزنی و افتادن لانه ات به دست کودکی

                                               که اگر نامش را بپرسی به تو سنگی پرتاب میکند

                                                                      که هفت هزار و یک سال قدمت دارد

گفته بودمت بهار همین آخرین پاکت چاقاله بود که به مقصد نرسید

اما تو به نوبر ها می اندیشی .........به باغهای همسایه

و تفاوت درست همینجاست

من به الوچه خشکی هزار و هفت ساله قانعم

آلوچه ای که طعم تمام میوه های تمام باغ های جهان را به من میبخشد

 

.........................................

 

بتهون شروع میکنه به نواختن

                                با گوشای کرش

من شروع میکنم به نوشتن

                               با دستای قلم شدم

تو شروع میکنی به خوندن و رقصیدن و ما مست میکنیم

 

.................

جاده ای ها همینگونه اند یک روز می آیند

یک روز میروند

یک روز می آیند

یک روز نمی آیند

مثل همین ابر ها مثل همین پستچی ها مثل همین باد ها

 مثل  همین تو

منتها  آمدن و رفتن ابرها و باد ها و پستچی ها

                                     دست خودشان نیست

و تو نه ابری و نه بادی و نه پستچی

اما من همیشه منتظرم که خبری  برسد

 

میدونی میشل فوکو امروز جامعه ما رو دیده بود

سی سال پیش  وقتی که هنوز من وتو مست پستون مامانامون بودیم

وقتی مامانامون مست شعارای باباهامون بودن

با با هامون عروسکای خیمه شب بازی

......................

جاده ای ها همینگونه اند

یک روز هستند

یک روز نیستند

و تو درست وقتی باید باشی نیستی

درست وقتی خانه آتش میگیرد

درست وقتی از تنهایی یخ میزنم

درست وقتی که میگرنم اوت میکند

                                       و گربه ها سطل ها را وارونه میکنند و

                                                              شعر هام را میلیسند

.........

تو ننه بارونی که اینقد مرامش رو عشقه

بارون رو تو تر و خشک کردی

من بابای پیاز موسیرم که آب که باشه آب برگا رو میرسونم

آب که نباشه آب برگا رو میکشم

من طاعونم تو جلد خودم خبر ندارم دختر

 

جاده ای ها همینگونه اند

یک روز دردند یک روز درمان

اما ما هیچ کداممان از کوه پائین نیامده بودیم

جاده ها بودند که به بلندی ها رسیده بودند

جاده ها بودند که به بالا آمده بودند

از عمق نبودن

 

 

+ نوشته شده توسط علی بهمنی در یکشنبه چهارم آذر 1386 و ساعت 13:36 |

سلام دوست عزیز .ممنون که آمدی به  خواندنم... من با تو این شعر را زمزمه میکنم..... مرا با صدای من بخوان

.......................

...........................

...................................

    (هیچ پرنده ای توی چشم هاش تخم نداشت)

 

به گه کشیده مرا و تمام شعر مرا

به گه کشیده مرا او که عاشقش بودم

تمام این همه مدت سوار من بودست

تمام این همه مدت موافقش بودم

عجب کثافت لاشیه احمقی شده است

رئیس حزب چپی که مصدقش بودم

نوشت عاشق من بود و تازه فهمیدم

پماد موضعی روی هق هقش بودم

هزار آینه را خرد کرده تا آخر

که حالی ام کند آئینه دقش بودم

اسیر - موج چرا – شد به ساحلش بردم

و مدعی شده سوراخ قایقش بودم

،،

جز از برای به گا دادنم نمی آید

شریعتی که من خر، مبلغش بودم

حالا تصمیم گرفتم  ی مدت برا خودم باشم

میخوام دوباره بچسبم به جمشید گوزو و دارو دستش

صبحا ساعت سه بزنم به کوه شکار کبک

                  شبا هم بریم ورق بازی و عرق خوری

یا شایدم

به کاهدان بزنم تا طویله پر بشود

علی بهمنی آنسوی میله پر بشود

همیشه آنطرف میله ها پر از حس است

اگر که این طرف از حجم حیله پر بشود

به جاست این که در این ملک گند خر تو خر

کتاب درسی امان از کلیله پر بشود

به جاست این که سوار هزار مخزن نفت

حباب نفت چراغ از فتیله پر بشود

نگاه کن که چه سوراخ گنده ای دارد

چگونه کاسه صبر قبیله پر بشود

ما کون گشاد تر از این حرفا شدیم

دنده هامون پهن تر از این حرفاست

،،،،

بدک نمی شود از عشق نیز دم بزنیم

کمی حوالی عاشق شدن قدم بزنیم

همیشه رونق بازار زائری سکه است

بیا برای دل خسته مان حرم بزنیم

رها کنیم غم نان و فقر مردم را

فقط برای دل خویشتن قلم بزنیم

ولی چگونه چگونه ولی چگونه چه طور؟

چگونه با غم و اندوه راه غم بزنیم؟

پرنده ای که در این سطر ها مجالش نیست

نوشت : رابطه مان را ، بیا به هم بزنیم........../........

+ نوشته شده توسط علی بهمنی در سه شنبه هفدهم مهر 1386 و ساعت 15:42 |

سلام دوستان ، وقتتان به خیر، سفر جاده های اشراق هم به پایان رسید و هر چه هم که خوش گذشته باشد ارزش کم رنگ شدن دوستی ها را به خاطر مدیریت ضعیف سفر نداشت.....به هر حال گذشت ، دلیلی و فرصتی اگر باشد بیشتر خواهم نوشت.................... سال گذشته جشنواره داستان ایرانی در مشهد برگزار شد ... امسال هم دوباره برگزار میشود منتها فراگیر تر ...علمی تر و مطمئنن قویتر ..میتوانید از طریق لینک دوستم آقای محسن سراجی  به سایت این جشنواره سری بزنید و در جشنواره شرکت کنید  و موضوع آخر  که بسیار خرسندم کرد  راه افتادن وبلاگ دوست عزیز و شاعر توانای هم استانیم رضا علی اکبری بود با این آدرس http://www.rezaaliakbari.blogfa.com/  که بی شک باید ایشان را یکی از توانا ترین غزلسرایانی بنامم که تا به حال شناخته ام....و مطمئنم که با خواندن کارهایشان به این نتیجه خواهید رسید

..................

.......................................

و اما شعر ..میخواستم سه کار سپید بزنم  ...که این غزلسپید تمام شد و...بلند هم تمام شد...گذاشتمشان برای پست بعد.......کاریست که بعد از مدتها دوباره  لااقل خودم را سر حال آورد

 

...........................

.............

........

 

( وقتی ی دختر بچه بزرگ میشه  به فتیله ششم میرسه )

 

او اشتباه میرود آن راه خسته را

او بی دلیل میزند این درب بسته را

میمیردم که زندگی اش را عوض کند

در گه فرو کند تن قلبی شکسته را

او میرود

      [ و البته  این رفتن هیچ ربطی به چند وجهی بودن من نداره

                              چون اونم ی چند وجهیه

                                                           برا یکی میره ، برا یکی می آد،

                                                                                  و نه میره، و نه میاد]

 زندان زندگی همه را خسته کرده است

از بس همه فقط یکی اند و مزخرفند

بالای مبل هیچ کسی لامپ ماه نیست

تا ساکنان  دهکده های های مسقفند

 

او اشتباه می رود و فکر میکند

دارد برای زندگی اش تازه می شود

کوچک، حقیر، سکس، ولی فکر می کند

دارد برای  جامعه اندازه میشود

او اشتباه.......

         (  البته این نظر ی عاشق مرده  به ی دختر که ....هی.... همچین قشنگ... )

 

من ایستاده است ، و این درد نکبتی است

این که برای دختر( همچین قشنگکی)

من (ی من دیگه ) به خودش فکر میکند

به شیر تازه و عسل و نان سنگکی

 

به این که باید از همه حالی بگیرد و

در حال هر چه دختر پایه ولو شود

او سکس میکند چه بخواهم چه....این نیاز

تا کی خفه به پای من و آبجو شود

 

او سکس میکند چه بخواهی چه...سعی کن

تا داف شعری اش بشوی و صفا کنی

تو سکس میکنی چه بخواهی چه... سعی کرد

حالیت کرده باشد و او را رها کنی

 

او سکس میکنم چه بخواهیم یا که نه

من سکس میکنیم و همه  سکس میکند

- خب، مانور دادن رو این کلمه بسه  / مخاطبم از این کلمه خستس

عشق هم که خیلی مسخرس

 

باید کمی تنفر و فحش و سیاست و

روباه را اضافه کنم توی شعر هام

روغن بگیرم از دل گاو برشته ام

تا توی کوچه پخش شود بوی شعرهام

 

همسایه ها خبر بشوند از کثافتیم

از بوی گند دفن شده زیر پوستم

من اعتراف میکنم این را که چندی است

با  هفت هشت دختر بدکاره دوستم

 

 -بابایی تو ی جور به مامان حالی کن که این فقط ی روایت شعریه

                                                          اگه سکسی هم بوده ،حسی نبوده

 

لعنت به من چقدر دروغ است حرفهام

لعنت به من چه قدر حقیقت نوشته ام

از بس دروغ راست نوشتید خل شدم

لعنت به من که از سر عادت نوشته ام

 

عادت شدست این که بگویم طبیعی ام

عادت شدست این که - مرا خر حساب کن –

امشب دلت بسوزد و....نکبت چه میشود؟

خر شو مرا به حالت دیگر حساب کن

 

من میرود مگر که کس دیگری تو را

با سکس های هر شبه خوشبخت تر کند

تو میرود مگر که غم دیگری مرا

(مرگ آبدیده تر)  بکند سخت تر کند

 

- آره بابایی به مامانت بگو  بگو بابا قول داده از دخترش بنویسه و

                                              ی فرشته مهربون که لباسای سه تا شونو عوض میکنه

 

......

 حالا لباس تازه من میشود پرو

حالا تو دوست دختر یک مرد تازه ای

من یک فروشگاه لباسم، جدید و شیک

تو، مشتری هر شبه این مغازه ای

 

 

 

 

+ نوشته شده توسط علی بهمنی در شنبه بیستم مرداد 1386 و ساعت 13:22 |

سلام دوستان  میخواستم تو این پست ی چیزایی در مورد ی چیزایی بنویسم..اما وقتی محیط آلوده دنیای مجازی رو میبینم و میبینم که چه طور دوستای دیروز دشمنای امروز میشن  ازش صرف نظر میکنم چون نمیخوام بعضی از دوستی ها رو از دست بدم .....ترجیح میدم بنویسم : با دو کار تازه به روزم همین و باز هم مثل همیشه زیاد مطمئن نیستم پس شما هم زیاد مطمئن میتونید باشید یا نه

 

............

................................

.....................................................................................................

 

        ( مدارک مفقودی استعلامی )

 

 

 

 تاریک تر از انم که با کبریت سیگارت

                                      روشنم کنی

ظریف تر از آنی که بر سرم آوار شوی

شاگردتر از آنی که استا د ت باشم

بی ادب تر از آنی که.......

                                 ( بچه قرتی چرا فک میکنی هر جور دلت خواس

                                                               میتونی باهام حرف بزنی)

من همون آشغالی ام  که توهیچ سطل زباله ای جانمیشه

کاری نکن بیام خوار و مادرتو.....................

ٰ ٰ

کاری نکن که روی سگم رونما شود

کاری نکن که آتش دیگر به پا شود

کاری نکن به تخم چپم وصله ات کنم

شعرم دوباره بهمنی بی حیا شود

کاری نکن صدای سگ زیر پوستم

در چشم های گربه سیاهت رها شود

هاری گرفته ام که خودم را سقط کنم

علت نباش تا من و تو جا به جا شود

این روز ها ضعیف تر از هر زما نی ام

از کور کر مخواه  برایت عصا شود

آنقدر خسته ام که به دیوار بسته ام

آنقدر خسته ام

اونقد خسم که نمیتونم موزون راه برم

اونقد خسه که چادرای طایفه چنگی از تو دلم بار کردن رفتن

اونقد که دارم گل پونه های بسطامی گوش میدم و

                                     سیگارامو نصفه خاموش میکنم

اونقد که بچمو چن روزه نگردوندم

اونقد که......

          اونقد

 

خود خواهم و طلب شده ام تا خرت شوم

با من کمی بخند که عاشق ترت شوم

(آخرین باری که با هم قح قح خندیدیم کی بود؟)

با من کمی بخند که بد مست مرده است

روی لبام خنده دو هفتست مرده است

بامن کمی بخند .....یا لا اقل بذار خودم برا خودم بخندم

                                                        بر