با سلام امید وارم که خوب باشید و خندان
میدونید در گیری های گاها الکی زندگی
گاهی باعث میشه که آدم خیلی از داشته هاش
را فراموش کنه و اگر یک علاقه خاطر(هر چند کم)
این وسط نباشه ممکنه دیگه هیچ وقت به یادش نیاد
اون داشته (اون یاد داشت شاید)
بگذریم..چند تا کار تازه دارم ولی فکر میکنم باید
ی چند وقت دیگه بمونند تا اون جوری که باید عمل بیان
امروز ی کار تقریبا قدیمی براتون مینویسم
خودم باهاش حال میکنم(البته با فضاش)
امیدوارم شما هم خوشتون بیاد
........................
.......................
.........
.......فقط.......
با اینکه در به در شده بودم به خاطرت
در مایه خطر شده بودم به خاطرت
از بین بچه های به راه پدر فقط
من-بدترین پسر-شده بودم به خاطرت
-فرزند من نباش و برو خواستگاری اش
(مستوجب حذر شده بودم به خاطرت)
قهر قبیله را به درک فرض میکنم
پیر و نحیف و گر شده بودم به خاطرت
حالا به این نتیجه رسیدم که واقعا
این چند ساله خر شده بودم به خاطرت
....................
روزی که زهر کردی و رفتی به کام عشق
هر کس برید تکه ای ام را به نام عشق
حالا نگاه کن که چه بی رحم میشوم
مثل کوپن میان همه سهم می شوم
مرد ی از آسمان خدا لیز خورده است؟
چوب حراج عشق تو را نیز خورده است
بدبخت ابروی من و تو دو تا نبود
در لنگه کفش حادثه جای دو پا نبود
گفتی مگر که حوصله کوه میپکد
دارد دلم از این همه اندوه می پکد
یک روز از آن غروب نبودست خوش مرا
حالا بیا و کلت درآر و بکش مرا
من شیر تیر خورده بی غیرتم شغال
پایان بده به زندگی نکبتم شغال
؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛
سهم تمام پنجره ها سنگ؛ یا تفنگ
ها؟ انتخاب کن ؛نه یکی........ننگ یا تفنگ؛
..................
تا آبرویمان نرود بیشتر؛...فقط
من دست میبرم به تفنگ پدر...فقط...
سه شنبه، 6 مرداد، 1383
سلام به همه دوستای عزیزی که لطف میکنند وبه رفیق بی مرامشون
سر میزنن امیدوارم بتونم از خجالتتون در بیام با ی کار داغ داغ در خدمتتونم
امیدوارم که خوشتون بیاد...فقط بگم که برعکس خیلی از کارای نسبتا
زیادی که این روزها کردم از این کار خیلی راضی ام خیلی........امیدوارم شما
هم خوشتون بیاد......................یا حق
(دارویجرانی)
(1)
گم شد میان عرصه بودن نشانیشان
انگار نازی ها که در جنگ جهانیشان
طرح مغولها که خیال آسمان کردند
برچیده شد از ذهن انسان حکمرانیشان
بی آنکه یک شلیک، یک درگیری لفظی
بی نکته ای بر داشت بد از معانیشان
سخت صلیب خویش را در شهر چرخاندند
با زخمهایی بر ستون استخوا نیشان
آنها جدید و کهنه مگفتند و نا مفهوم
با تکیه بر متن کتاب آسمانیشان
؛؛
و چون صلیب افراشت مردم شادمان گشتند
- بیهو ده ها- خواندند و بیمار و روانیشان
(2)
ما بچه بودیم و به تقلیدپدرهامان
تقلید می کردیم و از ماپشت سرهامان
دشنامشان دادیم و با صد سنگ نامردی
پامالشان کردیم تا شاید پسرهامان
آزاد باشند و دمو کراسی بیاموزند
در تخم آزادی برویند از کمرهامان
،،،
افسوس تا -دیروز هم رای یان ما- امروز
پامالمان کردند با حس خطرهامان
..............
....................
بادی مخالف می وزید از کوه آینده
بادی مخالف با تمامی نظرهامان
(3)
- میمون مقلد بود،طوطی،زاغ اما من
دیگر می اندیشم و ننگ است این صفت با من
من روح سیالی گریزان از تنی تنگم
نسلی جهش راه است از آغاز من تا من
تن مال تو مال شما از هر که می خواهد
از چشم کور و بسته لب ،ناف تا دامن
جز – فکر – این سیال از تنگی تن بیزار
باید که نارنجک ببلعد با قی ام را من
؛؛؛؛؛؛؛؛؛
- آقا شما هم می توانی توی صف باشی
این صندلی برقیست،آزادی که بنشینی