تبليغاتX
cerebral palsy
cerebral palsy
گولزنا

گاهی وقتا ی اتفاقایی باعث میشه آدم بره تو فضاهایی یا برگرده به فضاهایی که

هم خوشحالش کنن هم افسرده یا گاها عصبانی به هر حال کار اولم

یکی از همین هاست یا همونها

..................

.................................

 

تقدیم به یکی که خودش میدونه و خیلی از شماها هم میفهمید

اما خودم زیاد مطمئن نیستم پس شما هم زیاد مطمئن نباشید

..........................

////////////////////////////////////////

بدون مدح مسلم قبول میکردی

چه میشد آه مرا هم قبول میکردی

چه میشد آه بیایم کبوترت باشم

سگت شوم گاوت باشم و خرت باشم

نخوانده اند مرا چشم های طوسی تو

چه میشود که بیایم به دستبوسی تو

مرا زجمعیت عشق کاستی آقا

نخواستی که بیایم نخواستی آقا

درست این که سیاهی گرفته جانم را

تو خوب باش تو روشن بکن جهانم را

خیال کن که خیالی عجیب در سر توست

خیال کن که علی بهمنی کبوتر توست

خیال کن که بد ذات من عرض شده است

خیال کن که علی بهمنی عوض شده است

خیال کن که به یک جانور ستم شده است

خیال کن که خری وارد حرم شده است

تو ضامن همه ای بیگمان مسیحا رو

تمام جانورانت که نیستند آهو

چو شاه خر که قلم زد معاونش باشی

خیال کن که خری خواست ضامنش باشی

...................

شکست نفسی من را ببخش از سر شعر

به وجه دیگر من لطف کن به کفتر شعر

طلای گنبدتان را ربوده ام باشد

درست کفتر خوبی نبوده ام باشد

مخواه کفتر چاق مریض تک بشود

بزن مرا که مگر تا دلت خنک بشود

طلای گنبد تان  کفتری است بال از زر

نمیشود که از او بگذرم .....شما بگذر.........

.........بیا هر انچه گذشتست را که ول بکنیم

دوباره من و تو تا صبح در دل بکنیم

تو از غریبی و دوریت از وطن گله کن

به هوش نیست کس اینجا بیا به من گله کن

بیا به من گله کن من که گوش دیوارم

بیا و زهر بنوشان هوات را دارم

بیا و زهر بزن مست عشق شو آقا

بریز و باز بزن تا..... تلو تلو... آقا

بیا برات برقصم به روی پاهایم

مگر که شاد شوی با ب بق بقو هایم

هزار و صد کیلومتر از تو دورم و مستم

همان کبوتر بد مست دور ازدستم

همان کبوتر بدبخت دور از خانه

اسیر زخمی جان سخت کور بی دانه

همان که خر شده تا راهی سفر بشود

طلب نکردی اش آنقدر تا که خر بشود

،

پر است بغچه ام از غربت و زمینگیری

نگو که دست من خسته را نمیگیری

مخواه  مضحکه عام و خاص بیفتم

مخواه بازپی التماس بیفتم

دلم گرفته و دلگیرم از خموشی ها

هنوز منتظرم پشت زنگ گوشی ها.............

رفیق راه غریبی مباد جا بزنی

همیشه منتظرم تا مرا صدا بزنی

.....................................................

..............

.....

 و این دوکار به طور اتفاقی خیلی به من مربوطه و ممکنه به صورت

خیلی اتفاقی تر به خیلی از شماها هم مربوط نباشه

 

 

(( ی بعد اظهر تموم زیر خرسنگای فقه ))

 

 

از استاد پرسیدم من برای چیست که اینهمه گریه میکنم

استاد نشست و شروع به گریه کردن کرد

از خودم پرسیدم او برای چه گریه میکند

نفهمیدم و ناخود آگاه گریه ام گرفت

شاگردانم یکی یکی امدندو پرسیدند...............؟

بچه ای هفت هشت ساله کتابش را باز کردو  شروع کرد

                                                    به خواندن

 باز باران باترانه با گهرهای فراوان.........

پنیر در باران از دهان کلاغ افتاد

سارا در باران بی دارا رفت

چوپان در باران دروغ گفت

آن مرد در باران نیامدو...........

                  ما همه اینها را گریه کردیم و هیچ اتفاقی نیفتاد

از استاد پرسیدم من برای چیست که اینهمه میخندم

استاد نشست و شروع به گریه کردن کرد

شاگردانم یکی یکی آمدند و پرسیدند.................؟

استاد لبهای هزار سال مهر شده اش را باز کردوشروع کرد

                                                         به خواندن

باز باران............

پنیر در باران...............

سارادر باران.................

چوپان در باران............

آن مرد درباران..............

همه شان اینها را گریه کردند و هیچ اتفاقی نیفتاد

،،،،،،

من منتظر چه اتفاقی بودم؟

فهمیدم این همه سا ل هیچ چیز از استاد گنگم نیاموخته ام

و شاگردان کرو لالم همچنان گریه میکردند

.........................................................

.........................................................

           (( تالار آبی ))

 

 به روسری ای فکر میکنم که بتواند موهای بید را پنهان کند

به دستمالی که بتواند اشک های ابر را پاک

 به نوشابه ای که بتواند دل خورشید را خنک

به پتویی که  قطب جنوب را گرم

به گوشه دنجی که دوتا عاشق بتوانند بی هیچ ترسی عشقبازی کنند

و به سرزمینی که شعرهام را با صدای بلند بخوانم و به زندان نروم

+ نوشته شده توسط علی بهمنی در جمعه دهم آذر 1385 و ساعت 14:55 |