تبليغاتX
cerebral palsy
cerebral palsy
گولزنا

 

سلام دوستان خوشحالم برای این که باز فرصتی پیش اومد تا بتونم  شعر (اگر بشه )

دیگه ای تقدیمتون کنم  و باز شاهد حضور زیبای کامنت دوستای خودم باشم دوستایی که

با من و کارهام آشنان و دوستایی که فقط با خودشون و کارشون اشنان و با همون عیار

متعصب خودشون منو مورد نقد قرار میدن  البته خب فک میکنم (یعنی به این نتیجه رسیدم)

که باید کامنت به روز شدنم رو برای آدمای خاصی بذارم تا بعضی بحثای الکی  پیش نیاد

 و وقت هیچکی حروم نشه...............

خب اینم آخرین کارم که پنج شش ماه پیش که شروع شد فک نمیکردم ایجوری تموم شه ، ولی شد

....خودم که خیلی ازش راضی ام شما هم که بخونیدش ممکنه ازش خوشتون  نیاد........به هر حال نوشته شده و خونده میشه.........حالا

................

.......

....

 

     از فتیله تا عشق (6)

 

 

باران گرفته است دوباره میان شعر

و قهوه باز ریخته در استکان شعر

این طعم تلخ آمده از دور های دشت

تا باز طعم قهوه بگیرد زبان شعر

ترجیح می دهم که بریزیم توی چای

شاید که حبه قند بیفتد به جان شعر

شاید دوباره لذت شیرینی تو را

بیرون بریزد از خودش آتشفشان شعر

..............

اینجا تلفن زنگ میخوره و تو یادت میاد

       که نمیتونی خودتو خر کنی

                      تو باید مثل خودت  خودتو بنویسی

.....................،

من عاشقم، سگی تر از این بچه گربه ها

گرگی تر از سگان هوس باز توی ده

با چشم های بسته مرا جستجو کنید

چون رویت تحرک ارواح توی مه

 

من پشت پلک های شما راه میروم

وقتی عقاب گاو خر اکس میشوید

وقتی که لیز منحنی بوسه میشوید

وقتی که گیج خواب پس از سکس میشوید

 

بیهوده نیست آینه دار نبودنم

بیهوده نیست – نیست – مرا شرح میدهد

بیهوده نیست هرمس از این خواب ها       مرا-

در مجلس سنای جنون طرح میدهد

 

من در تو عمر کرده ام و ریشه میکنم

من در تو مرده ام که نفس میکشی مرا

آزادگیت بستگی روح من به توست

اما برای چیست قفس میکشی مرا؟

 

تو عاشقی ،سگی تر از این مرغ جوجه ها

سگ گرگ تر از آبی موج سراب ها

چشمات برمودای خیال است مست مست

گیرا  تر از دو ساله سرخ شراب ها

 

بذار چشاتو ی پیکی بزنم نکبت

 

سکست نکرده ام که غزل باشی و سپید

سکست نمیکنم که مرا بارور کنی

لختیده ام فسیل ببینی از عاشقی

لختیده ای که جان مرا تازه تر کنی

 

این رخت ها کثافت محضند حول تن

این چرک ها که فاصله بوسه منند

دیوار حائلند میان دل و لبت

این مرز ها که با لبم و(...) جات دشمنند

 

این مرزها که حس تغزل نمیدهند

این مرز ها که جنسیتت را مشخصند

این مرزها که رنگ سیاهی گرفته اند

 یک قطره اند و در دل دریا مشخصند

 

این مرزها که نام تو را زن گذاشتند

این مرزها که حس تو را تن گذاشتند

این مرزها که آنطرف وجه اصلی ات

در پیش چشم شاعر بهمن گذاشتند.

 

این مرزها دوام ندارند واهی اند

این کوه ها قوام ندارند کاهی اند

باید تو را بدزدم و.....،،......(- بابا بیلیم د د)

 

 

- پاهای من همیشه سر این دو راهی اند

               ،،

خانم لطفا با من حرف بزنید

قول میدهم دخترم وسط حرف زدنتان نپرد

و مادرم در حد بیسوادیش در چشم هایمان دخالت کند

این برگها را چیده ام برای روسریتان تا سبز شوید

سبزه تمام این خوشکل های ماتیکی!

میخواهم ببوسمت و تمام کفترهای امامزاده را بپرانم

تا تمام اسمان بنفش کم رنگ بفهمند

که شما ، نوشته شده اید

و نذرها به دخیل چشم های شما سرازیر شوند

تا طرفداران محیط زیست سبزگی ات را تحسین کنند

قناری سرخ بهاری خوان!

 

 

+ نوشته شده توسط علی بهمنی در جمعه بیست و یکم اردیبهشت 1386 و ساعت 22:47 |