يكشنبه، 11 آبان، 1382
گولزنا)۴
بحث هر روز عشق و استدلال برد هر روز سهم پائي كج
كف فنجان و قهوه اي تيره شكلهاي سه بُعدي مرموز
روي كف موج ميزني نكند مثل بخت كجم بيائي كج
دختر خلسه هاي پي در پي دختر هيپنوتيزم و تله پاتي
يك مديوم كه هرتكي شده است سنبلِ معجزِ خدائي كج
چند شب پيشبين خلسه من باد كرد و دمر شد و تركيد
ور قلمبيد و بعد قرار گرفت توي يك استكان چائي كج
ِفر زدم ،فِر چه چاي تلخي اَه فحش تندي و بعد از آن تُ تُ تُف
چاي خوردي مگر؟نه اين قهوه است راست بنشين پسر كجائي كج
-راست- جداً چه چيز كميابيست راست در انحصار ارواح است
نام خود را گذاشتند اينجا مردم صاف روستائي كج
كجِ پنجم،كجِ ششم،هفتم كجِ هفتاد و هفتم و هشتم
همه كج ميروند تا برود راه اولاد آريائي ،كج
سه شنبه، 13 آبان، 1382
ديوانگي
بين درك و غزل طلاق افتاد
نام سگ را به عشق دادم بعد
نم نمك دل به واق واق افتاد
مثل سگ پاچه گير عشقم كرد
دختري سبزه اتفاق افتاد
دختر سبزه عكس سكسي شد
روي ديوار اين اتاق افتاد
دست بردم به دامن.... ابيات
روشني در دل اجاق افتاد
دختري مثل من،نه گوساله
در چمنزار بي رواق افتاد
نقشه قتل او به ذهن آمد
فكر شيطان به استراق افتاد
نقشهام را ربود و ميراندش
پر زد از آتش و.....به باغ افتاد
،،،،،،
قتل:كفاره گناهش بود
باز شيطان چرا به راه افتاد.......؟؟؟؟؟؟؟
پنجشنبه، 15 آبان، 1382
گولزنا(۵)
روشن شديم مثل ژيان لك ولك كنان
از شير خوارگي كه گذشتيم و كودكي
بي ربط يك مقدمه خواندندمان جوان
مانند ماكسيماي سياه جناب ايكس
درچشم هاي خيره نشستيم ناگهان
تيزي زديم و كارد زديم و لگد زديم
تابلو شديم در هيجانهاي اين و آن
يك روز هم به عكس همه شات و شوت ها
عاشق شديم ،شاعر و....ديوانه زنان
جداً كه عشق واقعه ناگهاني است
جداً كه-دوست دارمت- از آن بتر چنان
كه بي خود از خودت بشوي مست بي شراب
كه بي پري پرنده بچرخي درآسمان
حالا اگر كه كله ات از بمب پر شود
يا بغض در بگيردت از دور دست نان
جز آن تجسمي كه به آن فكر ميكني
چيزي ميان خاطره ات نيست در ميان
حتي اگر به واسطه ازدواج خوب
جريان زندگيت بيفتد سر زبان
تو فكر مي كني و فقط فكر مي كني
به اتفاق قبلي يك دختر جوان
،،،،،،
پس مرده باد واقعه عشق زنده ها
پس زنده باد خاطره عشق مردگان
پنجشنبه، 29 آبان، 1382
گولزنا(۷)
نرمال نيست، باز چرا طفره مي رويد؟ آقاي ايكس اهل شر است و جر است وخر
آدم نميشود كه به زور دوا و مشت يا با مشاورات پزشكي هزار و يك
دارو براي اين كنه تجويز كرده ايد ،هي بستريش كرده و خوابانده ايد و هر
هر دفعه آمدست و به ما فحش داده است تيزي زدست و نعره كشيدست و سگ شدست
هي پاچه گير خلق شدست و شما هنوز معظل نشسته ايد كه دارو كند اثر؟؟؟
(آقاي پالتو از همه مي خواست زودتر صادر شود گواهي ديوانگي ايكس
ديوانه نه مزاحم هر روز راه او ديوانه ،نه كه شاعر تنهاي اين گذر)
.........
تصوير بعد...خانم مانتو به عكس ها لختي نگاه كرد و به آقاي ايكس گفت:
اين ضربه اي كه خورده به روي سر شما از كود كيست يا كه همين سال پيشتر؟
؛آقاي ايكس گوشش از اين حرفها پر است آقاي ايكس ضربه مغزي نديده است
-درزي كه رد پاش به روي سر من است از كودكيست خانم مانتو ولي اگر
آقاي پالتو عكس دلم را گرفته بود تا زخم عشق دختركش را نشان دهد
ديگر نه احتياج به آمپول و قرص بود نه من چنين خدازده،مفلوك و در به در
؛؛
يك ماه بعد حكم جنون كثيف ايكس صادر شد و گواهي فوتش...دو ماه بعد
مات كميسيون پزشكي نشسته است پالتو ، به فكر دختر ديوانه اش ،پكر
پنجشنبه، 6 آذر، 1382
شايد همين فردا
آقاي پالتو پشت ويترين،سمت او آويز
با دكمه هاي قهوه اي رنگ نه چندان ريز
و خانم مانتو كه مي آيد ملوس و لوس
و مي چرد اندام پالتو را وپالتو نيز-
در كار ديد تازه اي از خانم مانتوست
ترجيحاً از بر جستگي هايي كه حاصلخيز-
در چشم مي آيد و ميل خواستن دارد
ميل خوش قنداقه اي از وق و نق لبريز
(2)
حالا حواس خانم مانتو پر است از عشق
و گاز مي ريزد به حلق رانهء ماتيز
-ودكا عجب نوشابه تلخيست لامذهب
(و طبق معمول از لبش سيگار كنت آويز)
مي گازد و سرمست ودكا بوق مي پاشد
در سرديِ تنگِ غروبِ آخر پاييز
اينجا تمام رخت هاي چرك مي دانند
ايندو اسير شهوتي زشتند و هول انگيز
(3)
آقاي پالتو در سوييتش خيره خشكيدست
بر سرخ نقش نرم باف قالي تبريز
(اين قالي اما پيش از اين رنگ سفيدي داشت
حالا ولي سرخ است انگار اتفاقي نيز-
افتاده توي آشپزخانه به طوري كه
سرخ است كل دستشويي ،صندلي و ميز
و جامه اي با دكمه هاي نقره اي و سرخ
كردست خود را در ميان حال حلق آويز
و زير پايي كه ندارد مانتويي خونين
جريده از سُم ضربه هاي آلتي نوك تيز
سه شنبه، 25 آذر، 1382
از فتيله تا عشق(۱)
وقتي كهE=MC2 كشف شد
فرمول انفجار نگاه تو كشف شد
افتاد سيب ،مرد نفهميدش و نوشت
اين جاذبست (آن كه مرا راند از بهشت)
يك جذبه شگفت هوا را عليل كرد
اعجاز را پديده داروين ذليل كرد
هي پله پله علم بشر رفت تا فلك
هي ذره ذره درك و يقين رد شد از الك
آه از نهاد هجري شمسي بلند شد
سال هزار و سيصد و هشتاد و چند شد
تنديس دختران و ستون آشنا شدند
شمشير هاي كهنه و خون آشنا شدند
شب حمله كرد و غيرت كورش سوال شد
از داريوش گفتن و ايران محال شد
از آريا به غير ريا واژه اي نماند
از عشق جز سه حرف رها واژه اي نماند
يك انفجار فلسفه ها را عوض نمود
ذاتي ترين بيانيه ها را عرض نمود
سيبي سقوط كرد و زمين خاكشير شد
بمبي به عرش رفت و فنا نا پذير شد
…..
….
….
حالا هزار و سيصد و هشتاد نوري است
ايوب وجه مشترك نا صبوري است
شعر انعكاس واقعه هاي كذايي است
حجم قفس فضاي شگفت رهايي است
(آدم)كليشه ايست از اسطوره اي بزرگ
-انسان- نتيجه ايست از ادغام سگ و گرگ
{-جايي كه عشق در دل مرداب مي وزد
-مادر-
تصوريست كه در خواب مي وزد}
چيزي شبيه تخم نخستين گياه سبز
جا مانده پشت قرمزي چار راه سبز
اما پدر كه ساقه گندم به پاش بست
در سايتهاي نكبت اينترنتي شكست
فايبر گلاس جمجمه اش -من نما- نبود
در فيبر هاي نوري مغزش خدا نبود
او سومين نژاد كلاسيك مرد بود
بر عكس سرخهاي آوانگارد زرد بود
از عشق خاطرات زيادي به ياد داشت
قدر هزار و سيصد نوري سواد داشت
مي گفت اين گياه فسيلي كه با من است
با هر نژاد و دسته كه هستيم دشمن است
بعد از من اين گياه فراگير مي شود
يعني دوباره وسوسه تكثير مي شود
…
……..
………….
…………………….
……………………………….
بشقاب پرنده ام
تنها
ده برابر سرعت نور
مي جرد آسمان را
بايد به تعمير جاي زهره سري بزنم
باطري قلبم را عوض كنم
آي سي گوشهايم را
مدار ديجيتال چشمهايم را
و حتما ساعت 54 خودم را به سينمايِ زمينِ شهر مريخ بكشانم
براي چريدن فيلمِ( گربه زنده كنيِ بيضام بهرايي)
عتيقه ترين فيلم جا مانده از انسانهايِ-آدم-
……………………………..
…………………..
…
حالا زمان گذشته و من پير تر شدم
دندان آهني من از نان قوي تر است
من پنجمين نژاد مدرنيك آهنم
انديشه هاي پوچم از انسان قوي تر است
×
يكصد هزار سال در آن سوي كهكشان
آدم به شكل اول خود پا گرفته است
طبق گزارشات صحيح ستارگان
گويا دوباره دست زني را گرفته است
جمعه، 12 دى، 1382
چه می دونم
سلام متاسفم .خيلی متاسفم
و...ناگهان ز زلزله آمد و طاق ريخت
يک عمر صبر سقف ميان اتاق ريخت
از آسمان بلا به زمين آنقدر وزيد
تا لرزه در تخيل نحس کلاغ ريخت
وا می شدند غنچه گلها که ناگهان
دست اجل ملخ شد و در صحن باغ ريخت
تا هر چه شاعرانه در آوار گم شود
هی اتفاق پشت سر اتفاق ریخت
........
........
..........
ایران شکست و وسعت گیرای ارگ ریخت
آری خدا در آینه خشت مرگ ریخت
يكشنبه، 21 دى، 1382
............بي خيالش اينم ی غزل
................
..............
...........برقص تا هيجان از تنت به در بزند
بچرخ تا كه زمين زير پات پر بزند
بنوش قوطي ودكاي ما هميشه پراست
بنوش تاكه سلامت تو را به سر بزند
بخند ،چرخ ،بزن يا بخند تا در من
تب غزل فوران عاشقانه تر بزند
تو از تبار بـهار نديدهاي دختـر
مباد ديده شومي تو را نظر بزند
مباد گرگ هوس باز قرتي رنسانس
به روي نام قشنگ تو ضربدر بزند
(محيط خانه من عرصه رهايي توست
مباد زاغ سياه مرا كه خر بزند
سياه گيس خودت را بپا كلاه مرا
كه گيسهاي تو را شانه باد اگر بزند
به رسم غيرت اجداد خود مي آشوبم
كه در مسير تو حتي نسيم پر نزند
بپا دلم نهراسد به جوش خو نكند
و آستين نبردي دوباره ور نزند
بپا كه عاشقت از اتهام نامردي
به كوه سر ننهد دست بر كمر نزند
وگر نه برنو كهنه است و نيمه شب شليك
كه دَ ،دَ در بزند يا دَ،دَد،دَدر نزند
شنبه، 4 بهمن، 1382
ديوانگی۳
(1)
يادمان نداده اند تا نجيب زندگي كنيم
ما فقط بلد شديم در فريب زندگي كنيم
ميشود به دور بحث هاي فلسفي خير و شر
حين اينكه گاز مي زنيم سيب،،زندگي كنيم
-سيب- واژه كليشه اي دوره هاي قبلي است
كاش جاي سيب ها به عشق شيب زندگي كنيم
شيب، سمت مرگ سمت روح سمت بعد هاي كج
سمت هر چه مي شود در آن نجيب زندگي كنيم
- خانم هميشه ايكس از شما سو ال مي كنم
ميشود شبي -كنار هم- ،،غريب زندگي كنيم؟؟
-نه غريب نه نگو غريب نه ولي چرا
مي شود شبيه شاعران اديب زندگي كنيم
كات،سطر بعد ،شعر بعد، شكل بعد ،بعد بعد
بايد اين خطوط بعد را عجيب زندگي كنيم
(2)
واق واق واق واق واق عر ع عر ع عرع عر
شعر شعر شعر، شعر دره پيت من بزن به سر
گوش مي كنيد دارم ابتكار شعر مي كنم
گوش مفت و روده مفت و مفت مفت، خر
اين نخ سيگار هم گواه شاعرانگي من
فرق موندار كژ مدار پيچ خورده ام بتر
هو ه هو ه هو ه هو ه هو ه هو ه هو ه هو ه هو ه
من خلم خلي كه فكر مي كند كه آسمان اگر-
بر زمين بيايد از غزل نمي برد،نمي برد
عهد خويش را به خاطر دو سكه بهار زر
كات، ترس اضطراب،شعر قبل شعر هاي قبل
شعر ناب، شعر هاي بوندار شعر هاي تر
شعر كاشكي بميرم و نگويمش به زور مشت
شعر هاي واقعا سفارشي و زشت و بي هنر
{ناگهان گاهگاه ناگهان ظهور كرد و بعد
انعكاس چشم هاي مات ما و قرمز خطر}
- شستشوي مغزي شما چقدر طول مي كشد
- قدر پوچ واق واق سگ به قدر عر وعر خر
3
آسمان،هميشه ،آبي است و، حالمان، هميشه، خوب
خنده هايمان،حقيقي و،مجالمان،هميشه ،خوب
هيچ،بچه اي ،به سمت سنگ پرتمان نمي كند
در فضاي باز مي پريم و ،بالمان ،هميشه ،خوب
احتمال هيچ ،اتفاق تازه اي،نمي رود
نمره هاي،دو و صفر احتمالمان،هميشه خوب
آه زندگي،چه حس دخترانه خوشيست
دختران چكيده اند ،در خيالمان ، هميشه خوب
(يك پرانتز يواشكي به دور چشم ناگهان
مرگ مرگ گريه كن به زار حالمان،-هميشه خوب-)
پنجشنبه، 23 بهمن، 1382
ناگهان صيد تور چشمم شد دختري با هويتي مشكوك
تنش اضلاع پر شكستي داشت چشمهايش تجسمي از بغض
از پس گردنش ورم شده بود تا خم گونه اش خطي مشكوك
لحظه اي حركت زمان وا ماند چشمهايم مماس چشمش شد
بعد در چشمهايمان پيچيد انعكاس محبتي مشكوك
كات ؛پارك بزرگ بالا شهر خيره بر خوش نماي آلاچيق
و گريز از تضاد جنسيت و رسيدن به وحدتي مشكوك
(بوسه هايي ترش تر از قوره لرزش دست و پاي نادلخواه
ضربان دو قلب تند و خشن و رسيدن به شهوتي مشكوك)
لحظه لحظه تبسم ابليس لحظه لحظه به قهقه نزديك
قدر نوشيدن دو پيك شراب تا وقوع جنايتي مشكوك
كات؛تصوير قبل،قبلي تر،خانه خشتي و طراوت گل
يك نفر مثل من و يك دختر گيج تلواسه،صحبتي مشكوك
وعده هايي براي سالي چند،سال بعدي، نه سال بعدي تر
ناگهان ايستادن كاميون كوچ ناخواه و غيبتي مشكوك
{يادم آمد شبيه من من بود من كه با دخترك نوشتم عشق
عهد كرديم تا ابد(…) باشيم تا جنون تا نهايتي مشكوك
((بايد از اين گناه بگريزي. بايد از اشتباه بگريزي
اگر از آريايي ات ماندست در وجودت اصالتي مشكوك))
كات؛ تصوير بعد……………
در ده امان خاطرات گذشته جاري شد
دخترك با نگاه ماتي گفت: در تو ماندست غيرتي(مشكوك)
.............................آمد كنار پنجره لبخند زد و بعد…..
در گيسش و دلم گره اي چند زد وبعد….
تا در دلم فرو برد عشق چشمهاش
ابروش را به تيزي مو بند زد و بعد…..
او بود هر چه بود، تمام وجود بود
يعني كه تكيه جاي خداوند زد و بعد…..
عاشق شديم و شعر سرازير شد ولي
افسوس كه به رابطه مان گند زد و…………….
جمعه، 29 اسفند، 1382
مخصوصا دوستايي كه لطف كردن و نظر دادن و بعد شرمنده ام به خاطر ديد به روز كردنم
باور كنيد خيلي گرفتارم………………با ي كار جديد در خدمتتونم.البته مي دونم دوستاني
كه با من آشنايي كامل ندارن ممكنه تعجب كنن اما دوستاي قديميم و اونايي كه با من اين
فضا ها را تجربه كردن ميدونن كه علي بهمني از اين كارها زياد كرده……… اينو هم بگم
كه هر وجودي كه صفت زشت به خودش مي گيره بد نيست…….. اميدوارم خوب بخونيد
و بد نبينيد…..يا حق
………………
………….
بعد چندم
(1)
سگ گرگ ها از باغ برگشتند ،انگور خوردند و صداشان را
در باد ول كردند و پاشيدند بر چينه هامان رد پاشان را
شاشيده هاشان را نبويدند سگ هاي خواب آلود آبادي
از بسكه گرم و نرم پوشاندست چوپان خام گله جاشان را
صد گله گرگ از كوه پايين ريخت..و تارو مار گله…..اما حيف
پشمينه ها حتي نپرسيدند احوال زخم بره هاشان را
ما واق واق سگ درآورديم در هر پسين گرگ و ميش دشت
بي بوته ها اما نترسيدند اين مرتبه طرفند انسان را
خرها به واق و واق افتادند هي عر وعر كردند و ناليدند
تا صبح دم پر هاي زنداني با-دور بادا- اين بيابان را
{-شب بود و بوي لاشه ميپيچيد در كوچه هاي نعشه غفلت
و گرگ ها كه تيز مي كردند با استخوان لاشه دندان را}
2
و صبح بالا آمد و خانم با سينه باز و شلال گيس
قرتي تر از هر روز بيرون زد چرخي زد و لرزاند پستان را
لبخند مستي كرد و تاتي تات با كفش هاي يك وجب ساقش
تن را تعارف كرد و جريان داد در مستي شهوت خيابان را
آب دهان هر چه من جاري گيج نگاه شهوتيش آري
ما مثل سگ موسش كشيديم و مستيده ول كرديم ايمان را
تا صبح جريان داشت ولگردي شهوت،خيانت ،ننگ، نامردي
تا عصر لوليديم حجمش را زير گلو را ،ناف را ،ران را
،،،،،،،،،
شب سر به لاك نعشگي برديم و ناله سگ گرگ ها برخواست
و.. گرگ با سگ مشق شب كردند،آموزه هاي زشت شيطان را
،،،،،،،،،،،،
،،،،،، شب بود و هست و بود خواهد شب صبحي نخواهد آمد از حالا
او رفته تا در غار هاي سرد با ديو تاريكي ،،بياميزد
دوشنبه، 21 اردىبهشت، 1383
وقت داشته باشيدكه به موقع بخوابيد به موقع
غذا بخوريد به موقع فكر كنيد و به موقع كشف
كنيدو خلاصه اين كه به موقع……………
ميدونم كه خيلي دير به دير مطلب ميزنم و شايد
بي معرفتي ميكنم و به دوستاي با مرامم كم توجهي
مي كنم خداييش خيلي گرفتارم خيلي زياد ………
……………………………………………
به هر حال امروز با ي كار تازه در خدمتتونم
امد وارم خوشتون بياد……….سعي ميكنم
بعد از اين زود به زود تر سر بزنم……… يا حق
گو لزنا 20
گيجم از تحاجم پرنده ها در ناگزير گرسنگي
و تكاثر نابشكوه زيست
{كه انسانها هميشه تسليم وقايع ناگهان بوده اند}
اين روز ها پيوند خورده ام به سمور ها
پيوند خورده ام به عنكبوت ها
پيوند خورده ام به گور كن هاي كفن دزد
به لاش خور هاي مفت خور
و چشمانم سياهي جنگل هاي سبزي را به ياد مي آورد
كه عدالت را سر پنجه هاي قوي فرو تن به ارمغان مي آوردند
و سياست وجه مجهول عرصه زيست بود
من كلاغم
كلاغي كه گاه خر ميشود
وكات كبكها را كات ميدهد
و همزمان كه عر و عر ميكند ميتواند
برنده جايزه هاي بزرگ سينمايي باشد
براي بازي هاي سياسيش
من سمور نيستم
اما آموخته ام چگونه از روزن هاي پنهان
سر از خانه هاي مردم در بياورم
من يك كاربر اينترنتم
آدرسم دبليو دبليو دبليو……….
بگذاريد لبهام
طراوت هر چه آب مقدس هر چه آيين را
حس كند
(بعد از جنگ نفت -جنگ آب- در خواهد گرفت)
ميدانم
من روزي را ميبينم كه كوپن هاي تماشاي آفتاب
از فقيران دريغ ميشود
و تعدادنفس ها بستگي به ميزان درآمد دارد
و اين را هم قبول دارم كه -آينده-
همين حالاست
من پيشگوي بزرگي نيستم
اما فرمول كشف آب در زير زمين را
از شانه به سر ها دزديده ام
و توانش زايمان بيشتر را ا زموشهاي فاضلاب
{موش ها بزرگترين كاشفان و دانشمندانند}
چرا كه در كثافت انسان تنفس كرده اند
(و انسان ها كاش بار ديگر زمين را براي
زيستن انتخاب ميكردند)
من شاعرم و گمان مي كنم كه انسانها نيز
شاعر بوده اند
اما هيچ دانشمند كاشفي سراغم را نميگيرد
و من بي دليل فضا هاي خالي ميان نوترنها و پروتنها
را رد ميشوم براي رسيدن به تالارحافظيه شيراز
و اجراي شعر هام براي كودن هاي حاضر
بگذريد كه وايه گويه هام در هيچ شب نامه اي نميدرخشد
و هيچ تريبوني تحمل دريافت هاي مرا ندارد
-من-(نوشته هاي مميزي هر چه كتابم)
من سال هاست كه مرده ام
سالهاست كه عنكبوت ها تنهايي ام را تار مي تنند
و من بي دليل،بي دليل
بي دليل بي دليل
شعر مي بافم
جمعه، 12 تير، 1383
با سلام امید وارم که خوب باشید و خندان
میدونید در گیری های گاها الکی زندگی
گاهی باعث میشه که آدم خیلی از داشته هاش
را فراموش کنه و اگر یک علاقه خاطر(هر چند کم)
این وسط نباشه ممکنه دیگه هیچ وقت به یادش نیاد
اون داشته (اون یاد داشت شاید)
بگذریم..چند تا کار تازه دارم ولی فکر میکنم باید
ی چند وقت دیگه بمونند تا اون جوری که باید عمل بیان
امروز ی کار تقریبا قدیمی براتون مینویسم
خودم باهاش حال میکنم(البته با فضاش)
امیدوارم شما هم خوشتون بیاد
........................
.......................
.........
.......فقط.......
با اینکه در به در شده بودم به خاطرت
در مایه خطر شده بودم به خاطرت
از بین بچه های به راه پدر فقط
من-بدترین پسر-شده بودم به خاطرت
-فرزند من نباش و برو خواستگاری اش
(مستوجب حذر شده بودم به خاطرت)
قهر قبیله را به درک فرض میکنم
پیر و نحیف و گر شده بودم به خاطرت
حالا به این نتیجه رسیدم که واقعا
این چند ساله خر شده بودم به خاطرت
....................
روزی که زهر کردی و رفتی به کام عشق
هر کس برید تکه ای ام را به نام عشق
حالا نگاه کن که چه بی رحم میشوم
مثل کوپن میان همه سهم می شوم
مرد ی از آسمان خدا لیز خورده است؟
چوب حراج عشق تو را نیز خورده است
بدبخت ابروی من و تو دو تا نبود
در لنگه کفش حادثه جای دو پا نبود
گفتی مگر که حوصله کوه میپکد
دارد دلم از این همه اندوه می پکد
یک روز از آن غروب نبودست خوش مرا
حالا بیا و کلت درآر و بکش مرا
من شیر تیر خورده بی غیرتم شغال
پایان بده به زندگی نکبتم شغال
؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛
سهم تمام پنجره ها سنگ؛ یا تفنگ
ها؟ انتخاب کن ؛نه یکی........ننگ یا تفنگ؛
..................
تا آبرویمان نرود بیشتر؛...فقط
من دست میبرم به تفنگ پدر...فقط...
سه شنبه، 6 مرداد، 1383
سلام به همه دوستای عزیزی که لطف میکنند وبه رفیق بی مرامشون
سر میزنن امیدوارم بتونم از خجالتتون در بیام با ی کار داغ داغ در خدمتتونم
امیدوارم که خوشتون بیاد...فقط بگم که برعکس خیلی از کارای نسبتا
زیادی که این روزها کردم از این کار خیلی راضی ام خیلی........امیدوارم شما
هم خوشتون بیاد......................یا حق
(دارویجرانی)
(1)
گم شد میان عرصه بودن نشانیشان
انگار نازی ها که در جنگ جهانیشان
طرح مغولها که خیال آسمان کردند
برچیده شد از ذهن انسان حکمرانیشان
بی آنکه یک شلیک، یک درگیری لفظی
بی نکته ای بر داشت بد از معانیشان
سخت صلیب خویش را در شهر چرخاندند
با زخمهایی بر ستون استخوا نیشان
آنها جدید و کهنه مگفتند و نا مفهوم
با تکیه بر متن کتاب آسمانیشان
؛؛
و چون صلیب افراشت مردم شادمان گشتند
- بیهو ده ها- خواندند و بیمار و روانیشان
(2)
ما بچه بودیم و به تقلیدپدرهامان
تقلید می کردیم و از ماپشت سرهامان
دشنامشان دادیم و با صد سنگ نامردی
پامالشان کردیم تا شاید پسرهامان
آزاد باشند و دمو کراسی بیاموزند
در تخم آزادی برویند از کمرهامان
،،،
افسوس تا -دیروز هم رای یان ما- امروز
پامالمان کردند با حس خطرهامان
..............
....................
بادی مخالف می وزید از کوه آینده
بادی مخالف با تمامی نظرهامان
(3)
- میمون مقلد بود،طوطی،زاغ اما من
دیگر می اندیشم و ننگ است این صفت با من
من روح سیالی گریزان از تنی تنگم
نسلی جهش راه است از آغاز من تا من
تن مال تو مال شما از هر که می خواهد
از چشم کور و بسته لب ،ناف تا دامن
جز – فکر – این سیال از تنگی تن بیزار
باید که نارنجک ببلعد با قی ام را من
؛؛؛؛؛؛؛؛؛
- آقا شما هم می توانی توی صف باشی
این صندلی برقیست،آزادی که بنشینی

